يادها و نشانه ها يادداشت هاي سعيد عطايي
هفته گذشته در چنین روزی با فوت ناگهانی و غیر منتظره !!
والده همسر مهربانم روبرو شدم. اینکه می گویم غیره منتظره
بیشتر به این علت است که ، مرگ قطعی ترین و بدیهی ترین
رخدادی است که برای همه ابناء بشر حتمی است و در عین
حال باور نکردنی . در اینجا از همه دوستانی که اظهار لطف کردند صمیمانه سپاس گذارم
و به رسم یادبود جاودانه ای از جاودانه های "جبران خلیل جبران" را بدین
منسبت تقدیم می کنم: ادامه مطلب ...
دیشب، پس از مدت ها ،به یکی از محلات قدیمی شهر سری زدم
به دور از اغراق ، کلی ذوق زده شدم .چیزهایی در باره زنده بودن
این محله شنیده بودم ولی خارج از تصورم این محله پویا و سرزنده
بود. ادامه مطلب ...
با اینکه ساعت 4 صبح به منزل رسیدم ولی پس از
کمی استراحت برای نوشتن حس خوبی داشتم
می خواستم از نشست با شکوه کاشانی های
مقیم تهران در همایش آفتاب مهربانی بگویم .جایی
که فرشتگان فوج فوج از آسمان فرو می آمدند و
دستان مهربان خود را بر سر دختران و پسران معلول
می کشیدند که سالهاست با معلولیت جسمی
دست و پنجه نرم می کنند .
می خواستم بنویسم در آن مراسم چه گذشت و
چه گذشت هایی صورت گرفت.
می خواستم دستان خدا را نشانتان دهم و ...
ولی خبر فوت خانم هاله سحابی ،همسر دوست
و برادر بزرگوارمان جناب آقای دکتر شامخی در مراسم
تشییع پدر بزرگوارش،اسوه آزادیخواهی و عشق به
اسلام و ایران عزیز، رشته افکارم را بهم ریخت و از
نوشتن در ماندم.
برای آن بزرگمرد پایداری و عزت و دخت گرامش آرزوی
همنشینی با اولیاء خدا و ارتزاق عند ربهم دارم.
هرچند شاید این شعر را خوانده یا بخشی از آن را در ترانه "محمد اصفهانی "شنیده باشید. دوباره با هم مرور کنیم .خالی از لطف نیست ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت ادامه مطلب ...
دو هفته ای بود که بعلت بیماری سختی ،در بستر افتاده بودم.
نمی دانم چه مشکلی پیش آمده بود ، فقط روز به روز آب میرفتم
در این مدت بیش 10 کیلو وزن کم کرده بودم . در شرایط آن روز
کردستان ،پزشکی نبود که مراجعه کنم . تقاضای رسیدگی و
پزشک و دارو و درمان در آن شرایط تقاضای بجا و معقولی نبود.
اصلا رمق و توان برگشتن به کاشان را هم نداشتم....
در آن روزها و شب ها تنها همدم من رادیو سفید کوچک ترانزیستوری
بود که کنار بالینم به من امید می داد.
ادامه مطلب ...
مادرم فقط یک چشم داشت . من از او متنفر بودم، چون همیشه
مایه خجالت من بود . او برای امرار معاش خانواده برای معلم ها
و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت .یک روز آمده بود مدرسه که به ادامه مطلب ...
درباره وبلاگ ![]() با بارش آخرين برف زمستاني و در غروب آخرين روز بهمن ماه سال 41 در كاشان بدنيا آمدم.روزها يكي پس از ديگري گذشتند . روزهاي پر هيجان انقلاب و شگفت جنگ را نيز از نزديك تجربه كردم . الكترونيك را در دانشگاه شيراز و ارتباطات را در دانشگاه علامه طباطبايي خواندم. نزديك به 30 سال در عرصه هاي مختلف اجرايي كار كردم و اينك زندگي در كنار پدر ، مادر،همسر و دو فرزند آرامش ام مي دهد. آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]()
|